برای ورود به چت نام خود را وارد کیند:
نام شما(English):

آموزش کامپیوتر فال و طالع بینی طنز و اس ام اس پزشکی فال و طالع بینی نقشه سایت


  آموزش کامپیوتر::
  آموزش ترفندهاي کامپيوتري
  آموزش ويندوز ويستا Vista
  آموزش نرم افزارهاي چت
  آموزش هک و حفاظت
  آشنايي با ويروس
  آموزش ويندوز
  اينترنت
  آموزش فتوشاپ
  آموزش سخت افزار
  آموزش شبکه و امنيت شبکه
  آموزش اکسل
  آموزش ورد
   طنز و تفریح::
  اس ام اس SMS
  ضرب المثل(طنز)
  طالع بيني(طنز)
  تفاوت دختر و پسرها
  لطيفه
  داستانهاي طنز
  معما هاي طنز
  شعر
  ضرب المثل
  طنز و خنده
  طنز خانواده
  عشق و دوستی::
  دوستانه
  عاشقانه
  معارف و مذهبی::
  متافيزيک در اسلام
  عرفان اسلامي
  دعاهاي شفاي مريض
  احکام اسلام
  مباحث مذهبي
  مسایل دینی
  فال و طالع بینی::
  شناخت شخصيت
  طالع بيني چيني
  طالع بيني نوين
  طالع بيني مصري
  طالع بيني ازدواج
  عدد شناسي
  فال ابجد
  فال هندي
  NLP
  کاميابي (آنتوني رابينز)
  تقويت اراده
  علاقمند کردن ديگران




طنز :: لطيفه :: لطيفه هاي ملا نصرالدين-3
 

قورباغه و شخم زدن




روزي ملا بر سر زمينش مشغول شخم زدن بود . در همان حال چشمش به قورباغه اي افتاد كه در گوشه اي بود.
قورباغه را برداشت و نگاهي به آن انداخت و خطاب به حيوان گفت: براي چه به من نگاه مي كني؟
نكنه تو هم مي خواهي از من شخم زدن را ياد بگيري؟!



لحاف ملا




يك شب كه ملا و زنش در خانه خوابيده بودند،ناگهان بر اثر سر و صداي بسيار زيادي از خواب پريدند. زن ملا به شوهرش گفت: برو ببين بيرون چه خبر است؟
چون هوا سرد بود، ملا لحافي را بر شانه خود انداخت و خود را درون آن پيچيد كه سردش نشود و با همان سر و وضع بيرون رفت تا علت سر و صدا را بفهمد.
دست بر قضا دزدي از پشت سر به ملا نزديك شد و در آن شلوغي لحاف را از روي سر و شانه ملا ربود و فرار را بر قرار ترجيح داد.
ملا به سرعت به خانه مراجعت كرد و وقتي زنش پرسيد: خوب... سرو صدا مربوط به چي بود؟
ملا جواب داد: دعوا بود.
زن ملا پرسيد:دعوا؟... بر سر چي؟
ملا هم بدون معطلي جواب داد: بر سر لحاف ملا


كمك كردن ملا




روزي ملا به شهر اصفهان رفته بود و از خياباني مي گذشت كه صداي فريادي را از بالاي مناري شنيد .
سرش را بالا كرد و گفت : اي مرد..... خيال نكني كه من نمي خواهم كمكت كنم ولي چه كنم، تو بر سر درختي رفته اي كه نه شاخه دارد و نه برگي ، بنابراين من نمي توانم كمكت كنم.







رقت قلب ملا




يك روز عده اي از مردم ملا را ديدند كه مقداري سبزي و ميوه خريده و در خورجين گذاشته و خورجين سنگين را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه ميرود.
يكي از آن ميان گفت:ملا...چرا خورجين را روي شانه خودت گذاشته اي؟
ملا پرسيد:پس چكار بايد مي كردم؟
آن مرد گفت:بهتر نبود آن را روي الاغت مي گذاشتي؟
ملا با لحني دلسوزانه جواب داد: دور از انصاف است كه هم خودم سوار الاغ شوم و هم خورجين سنگين را روي حيوان زبان بسته بگذارم.

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

معرفی این صفحه به دوستان:
ایمیل شما: گیرنده ایمیل:
























اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: نسل جوان :: بالاشهر :: ایران من :: پزشکی
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: نرم افزار رایگان :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: لینک روز